از اتوبوس که پیاده شدم، خوابآلود و کلافه به سمت درب خروجی راه افتادم. ضلع شمالی ترمینال غرب همیشه پر از دست فروشها و راننده تاکسیهاست. دود، شلوغی، بوق اتومبیلها، اصرار رانندهتاکسیها، و گردن درد ناشی از یک شب بیخوابی روی صندلی اتوبوس بهترین تصویری است که به یاد دارم. تابستان 84 بود؛ روزهای آخر خاتـمی.
از در که خارج شدم دختر خانمی کیف به دست چند قدم جلوتر از من راه میرفت. "بد حجاب" بود. مانتویی کمی پایین تر از کمر پوشیده بود و شالی که کسر کمی از موهایش را میپوشاند؛ همان "بد حجاب". معمولا در چنین شرایطی تماشای نگاههایی که دختر خانم را دنبال میکردند تفریح خوبی بود؛ گاهی هم این "تیکه اندازی"های جماعت ِ کنار پیادهرو کلی ایده خورده بود؛ بعضی موقعها هم شاید نگاه و جواب ِ تحقیر آمیز دخترخانم خوشآیند بود: گمشو کثافت ِ عوضی ِ آشغال ِ لجن. تماشای خود دخترخانم هم که البته همیشه خوشآیند بود! ولی ترس از بانو به کنار، از بچهگی ما یاد گرفته بودیم که بترسیم، مثل سگ، از لجن شدن. بگذریم.
آن روز ولی جور دیگری بود، احساس میکردم نگاه مردان کنار خیابان جور دیگری بود؛ حسرت و "شـهوت" نبود. از جنس بغض بود از جنس نفرت. یکی دو تا نبود، باورم نمیشد تا اینکه خواب از سرم پرید وقتی شنیدم یکیشان گفت: "ببینم وقتی احـمدینـژاد آمد باز هم میتونی اینطوری بپوشی". نمیدانم شاید نمونههای ِ بدی بودند؛ ولی تصور اینکه تفکری از حسرت و آرزو به خشم و نفرت تغییر جنس دهد، دود از کلهام بلند میکرد و میکند. این شاید تنها نمونهی ِ این پدیده نباشد. نمیدانم شاید هم من زیادی چرند میگویم. به هر حال من خستهام از تبلیغ برای انتخاب ِ بد از بدتر. امیدوارم شما نشده باشید. موضع ِ من ناامیدی است؛ به خاطر احساسی که میگوید: آن مرد با نفرت آمد؛ این مرد هم شاید.
از در که خارج شدم دختر خانمی کیف به دست چند قدم جلوتر از من راه میرفت. "بد حجاب" بود. مانتویی کمی پایین تر از کمر پوشیده بود و شالی که کسر کمی از موهایش را میپوشاند؛ همان "بد حجاب". معمولا در چنین شرایطی تماشای نگاههایی که دختر خانم را دنبال میکردند تفریح خوبی بود؛ گاهی هم این "تیکه اندازی"های جماعت ِ کنار پیادهرو کلی ایده خورده بود؛ بعضی موقعها هم شاید نگاه و جواب ِ تحقیر آمیز دخترخانم خوشآیند بود: گمشو کثافت ِ عوضی ِ آشغال ِ لجن. تماشای خود دخترخانم هم که البته همیشه خوشآیند بود! ولی ترس از بانو به کنار، از بچهگی ما یاد گرفته بودیم که بترسیم، مثل سگ، از لجن شدن. بگذریم.
آن روز ولی جور دیگری بود، احساس میکردم نگاه مردان کنار خیابان جور دیگری بود؛ حسرت و "شـهوت" نبود. از جنس بغض بود از جنس نفرت. یکی دو تا نبود، باورم نمیشد تا اینکه خواب از سرم پرید وقتی شنیدم یکیشان گفت: "ببینم وقتی احـمدینـژاد آمد باز هم میتونی اینطوری بپوشی". نمیدانم شاید نمونههای ِ بدی بودند؛ ولی تصور اینکه تفکری از حسرت و آرزو به خشم و نفرت تغییر جنس دهد، دود از کلهام بلند میکرد و میکند. این شاید تنها نمونهی ِ این پدیده نباشد. نمیدانم شاید هم من زیادی چرند میگویم. به هر حال من خستهام از تبلیغ برای انتخاب ِ بد از بدتر. امیدوارم شما نشده باشید. موضع ِ من ناامیدی است؛ به خاطر احساسی که میگوید: آن مرد با نفرت آمد؛ این مرد هم شاید.








0 نظر:
ارسال يک نظر